تبليغاتX
بافق نگيني در دل کوير .::<-چون وا نمی کنی گره ای ، گره مباش ابرو گشاده باش اگر دست گشاده نیستی->::.

Welcome Welcome Welcome!

گـــــــلـابدان
دل شبگرد و در یائی نداری تو حتی چشم رویائی نداری برو درد غربت شو که دیگر غریبه در دلم جائی نداری

Strength of a Man 
 
The strength of a man isn't seen in the width of his shoulders. 
It is seen in the width of his arms that encircle you.

قدرت و صلابت  يه مرد در پهن بودن شونه هاش نيست 
بلکه در اين هست که چقدر ميتوني به اون تکيه کني و اون ميتونه تو رو حمايت کنه

 

The strength of a man isn't in the deep tone of his voice. 
It is in the gentle words he whispers.

قدرت و صلابت يه مرد اين نيست که چقدر بتونه صداش رو بلند کنه  
بلکه در اينه که چه جملات ملايمي رو ميتونه تو گوشات زمزمه کنه

 

The strength of a man isn't how many buddies he has. 
It is how good a buddy he is with his kids.
 
 
قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چند تا رفيق داره 
بلکه در اين هست که چقدر با فرزندان خودش رفيق هست

 

The strength of a man isn't in how respected he is at work. 
It is in how respected he is at home. 
 قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چه قدر در محيط کار قابل احترام هست 
بلکه در اين هست که چقدر در منزل مورد احترام هست

 

The strength of a man isn't in how hard he hits. 
It is in how tender he touches. 
 قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چقدر دست بزن داره 
بلکه به اين هست که چه دست نوازشگري ميتونه داشته باشه

 

The strength of a man isn't how many women he's Loved by. 
It is in can he be true to one woman. 
 قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چند تا زن عاشقشن 
بلکه به اين هست تنها عشق واقعي يه زن باشه؟؟؟

 

The strength of a man isn't in the weight he can lift. 
It is in the burdens he can understand and overcome. 
 قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چه وزنه سنگيني رو ميتونه بلند کنه 
بلکه بستگي به مسائل و مشکلاتي داره که از پس حل اونا بر بياد


Beauty of a Woman 
 
The beauty of a woman 
Is not in the clothes she wears, 
The figure she carries, 
Or the way she combs her hair.

 زيبايي يه زن به لباسهايي که پوشيده... ژستي که گرفته 
 
و يا مدل مويي که واسه خودش ساخته نيست

 

The beauty of a woman 
Must be seen from her eyes, 
Because that is the doorway to her heart, 
The place where love resides.

زيبايي يه زن بايد از چشماش ديده بشه  
 
به خاطر  اين که چشماش دروازه ي قلبش هستند جايي که منزلگه عشق ميتونه باشه

 

The beauty of a woman 
Is not in a facial mole, 
But true beauty in a woman 
Is reflected in her soul. 
 زيبايي يه زن به خط و خال صورتش نيست  
بلکه زيبايي واقعي يه زن ..انعکاس در روحش داره

 

It is the caring that she lovingly gives, 
The passion that she shows, 
The beauty of a woman 
With passing years-only grows. 
 محبت و توجهي که عاشقانه ابراز ميکنه 
هيجاني که در زمان ديدار از خودش بروز ميده 
زيبايي يه زن هست 
چيزي که با گذشت ساليان متمادي .. افزايش پيدا ميکنه

 

************ ********* ********* ********* ********* 


Lucky is the man who is the first love of a woman, 
but luckier is the woman who is the last love of a man 
 خوشبخت مردي هست که اولين عشق يه زن باشه 
 
اما خوشبخت تر زني هست که آخرين عشق يه مرد باشه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:1  توسط مهدی   | 

امروز، یه اتفاق دیگه! یه تغییر دیگه، در روز داد!!! آقای دکتر فرهمند به عنوان نماینده حوزه انتخابی: ابرکوه، مهریز، بافق و خاتم، به مجلس رفتند و آقای دکتر محمد شیخ شاب بافقی به دانشگاه علم و صنعت . ارزوی موفقیت و پیروزی ، در راه خدمت به ایرانی و ایران ، برای  هر دو عزیز دارم . و امیدوارم که این حوزه روزی ساخته و آباد بشه.

مهدی هفتم اردیبهشت سال 1387 خورشیدی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:31  توسط مهدی  

بر زمين افتاده پخشيده ست
 
دست و پا گسترده تا هر جا             از كجا ؟

 
كي ؟                                         كس نمي داند
و
نمي داند
چرا حتي                      سالها زين پيش
 
اين غم آور وحشت منفور را خيام پرسيده
ست
وز محيط فضل و
شمع خلوت
اصحاب هم هرگز
هيچ جز
بيهوده نشنيده
ست
كس نداند كي فتاده بر زمين اين خلط گنديده

وز كدامين
سينه ي بيمار

عنكبوتي پير را ماند ، شكن
پر زهر و پر احشا

مانده ، مسكين ،
زير پاي عابري گمنام و نابينا

پخش مرده بر زمين ، هموار
ديگر آيا هيچ                   
كرمكي
در هيچ حالي از دگرديسي
تواند بود ؟                       
من پرسم
كيست تا پاسخ بگويد         از محيط
فضل خلوت
يا شلوغي
 
كيست ؟                                     چيست ؟

 
من مي پرسم                   اين بيهوده
اي
تاريك ترس آور           چيست ؟             « مهدی اخوان ثالث »

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:11  توسط مهدی   | 

و نه هيچ

نه زورقي و نه سيلي ، نه سايه ي ابري
 تهي ست آينه مرداب انزواي مرا

خوش آنكه سر رسدم روز و سردمهر
سپهر

شبي دو گرم به
شيون كند سراي مرا    « مهدی اخوان ثالث »

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 22:23  توسط مهدی   | 

من با تو ام اي رفيق ! با تو                          همراه تو پيش مي نهم گام
در
شادي تو شريك هستم                           بر جام مي تو مي زنم جام
من با تو ام اي رفيق ! با تو                           ديري ست كه با تو عهد بستم
 همگام تو ام ،‌ بكش به راهم                        همپاي تو ام ، بگير دستم
پيوند گذشته هاي پر رنج                           
اينسان به توام نموده نزديك
 هم بند تو بوده ام زماني                                       در يك قفس سياه و تاريك
رنجي كه تو برده اي ز غولان                       بر چهر من است نقش بسته
 زخمي كه تو خورده اي ز ديوان                   بنگر كه به قلب من نشسته
 تو يك نفري ... نه !‌ بيشماري                      هر سو كه نظر كنم ، تو هستي
يك جمع به هم گرفته
پيوند                          يك جبهه ي سخت بي شكستي
زردي ؟ نه !‌ سفيد ؟ نه !‌ سيه ، نه                  بالاتري از نژاد و از رنگ
تو هر
كسي و ز هر كجايي                         من با تو ، تو با مني هماهنگ

« سيمين بهبهانی »
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 15:35  توسط مهدی   | 

اي شرمگين نگاه غم آلود                 پيوسته در گريز چرايي ؟
 با خنده ي شكفته ز مهرم                  آهسته در ستيز چرايي ؟
شايد كه
صاحب تو ، به خود گفت      در هيچ زن عميق نبيند
 تا هيچگه ز هيچ پري رو                   نقشي به خاطرش ننشيند
 اما ز من گريز روا نيست                 من ، خوب ، آشناي تو هستم
 اينسان كه رنج هاي تو دانم               گويي كه من به جاي تو هستم
باور
نمي كني اگر از من                   بشنو كه ماجراي تو گويم
 در خاطرم هر ن چه نشاني است          يك يك ، ز تو ، براي تو گويم
 هنگام رزم دشمن بدخواه                 بي رحم و آتشين ، تو نبودي ؟
گاه ز پا فتادن ياران                        كين توز و خشمگين ، تو نبودي ؟
 هنگام بزم ، اين تو نبودي                 از شوق ، دلفروز و درخشان ،
جان بخش چون فروغ سحرگاه            رخشنده چون ستاره ي تابان ؟
در
تنگي و سياهي زندان                   سوزنده چون شرار تو بودي
 آرام و بي تزلزل و ثابت                   با عزم استوار تو بودي
اينك درين كشاكش
تحقير                خاموش و پر غرور تويي ، تو
 از افترا و تهمت دشمن                   آسوده و به دور تويي ،‌ تو
 اي شرمگين نگاه غم آلود                ديدي كه آشناي تو هستم ؟
هنگام
رستخيز ثمربخش                    همرزم پا به جاي تو هستم ؟

« سيمين بهبهانی »
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 10:13  توسط مهدی   | 

 

برای آنکه به هدفی برسیم دو راه وجود دارد:

 

اول اینکه با شرطی کردن طرف مقابل هر دو به هدف برسیم. که البته شاید به ظاهر بتوان گفت که چیزی را بدست آورده ایم اما دیگر آن ارزش و اهمیت اولیه را ندارد.

 

دومی راه ایجاد یک فضای مناسب و خاص است که شخص در آن احساس آزادی کند.

 

ما دری را جلوی او باز میکنیم که او میتواند از قفس خود ساخته یا جامعه ساخته به یک باغ وسیع پای نهد. وظیفه ما فقط باز کردن در است ولی پس از باز شدن در باید فقط نظاره گر بود. تا زمانی که پرنده بخواهد در قفس بماند از ما کاری ساخته نیست. شاید بخواهد در غیاب ما پرواز کند شاید اصلا نتواند از قفس بیرون بیاید.

 

مهم این است که ما کار خود را انجام داده ایم و از الان دیگر باید نظاره گر باشیم. او باید خودش را آماده پرواز کند. بگذاریم با تمام وجود به پرواز درآید بگذاریم با چشمان بسته و با دل پرواز کند. بگذاریم تمام باغ هستی را با تمام وجود به پرواز درآید.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 21:36  توسط مهدی   |